تبلیغات
!هر چی دلت دید






















!هر چی دلت دید

هر روز صبح/روبه روی خودم می نشینم/رنگین کمان مصنوعی ام را برمی دارم/تا پشت رنگ هایش خودم را مخفی کنم

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ،

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ،

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد ،

گلویم سوتکی باشد ،

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را....


نوشته شده در 1390/05/9 ساعت 19:18 توسط دولت یار نظرات |

درونـــی که مــــرا ســـ ــ ـوزانده و ظاهــــری که جمــــــاعتی که باور به چشمهایشان دارنـــد را ، و کس نمیـــــداند در پَس این همــــه آراستگـــی و آرامــــش چه آشـ ـ ـ ـ ـوب، چه بلــ ـ ــ ــ ـ ـوایی میـــــان "مـــن و مـــــن "، وقتـــــی یکـــی از هــــزار را همـــــدم و محـــــرم نیســـت درد را به خــــورد خود دادن با همــــه عــــــذابش انــــگار می چسبــــد به عمـــــق تنهــــــایی ات ، وقتـــــی میان آشنــــــا و غــــــریبه وجه مشتــــــرک بیداد می کند بگــــــذار که از درون بســــــوزی اما کســی تورا به تمــــاشـــا ننشیند ، بگـــــذار هر آنچـــه هست بین تـــــو و خــــودت و گــــوشه دنج تنهــــــایی ات بمـــــاند امــــا زبان باز نکــــن که اینجا حرفهـــــایت را پیش هر کَس بردن آنیــــــست و بر سَر تـــو کــــــوبیدنش همیشگیست ،==> راحتــــتر بگویمت اینجــــا کسی "محــــــــرم "نیست ، اینجــــا دیریســـت نمــــــک را که خــــــوردند به پاسَش نمکــــــدان را بر سَرت می کــــــوبند . »




نوشته شده در 1392/12/6 ساعت 00:58 توسط دولت یار نظرات |

چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی
یکی که بهش اعتماد داری و بهت اعتماد داره
از دلتنگی هاش برات میگه و از دلتنگی هات براش میگی
آروم میشه و آروم میشی
حسی که هیچوقت به تنفر تبدیل نمیشه !
این حس مثل قطره های بارون پاکه …



نوشته شده در 1392/09/7 ساعت 01:48 توسط دولت یار نظرات |

دلم می خواهد از دید بعضی آدمها پنهان بمانم
آدمهایی که مدام توی زندگیت سرک می کشند
و با ژست صمیمیت
داشته هایت را می شمارند
احساساتت را خط کشی می کنند
اشتباهاتت را سرزنش می کنند
به چیز هایی که خود ندارند حسادت می کنند
دست می گذارند روی نقطه ضعف هایت و آنها را بزرگ و بزرگتر می کنندو هر کاری که لازم باشد می کنند
تا تو را کوچک و بی رنگ و کدر نشان دهند
این آدمها ” آینه ” نیستند ، ” خورده شیشه اند ”



نوشته شده در 1392/08/19 ساعت 00:44 توسط دولت یار نظرات |

1013676_441359939294541_231238432_n.jpg
نوشته شده در 1392/08/11 ساعت 22:55 توسط دولت یار نظرات |

998169_531906670207974_1413028183_n.jpg
نوشته شده در 1392/08/5 ساعت 12:14 توسط دولت یار نظرات |

دلم میخواست ...
بادبادکی داشتم...
یک روز تعطیل ...
دویدن توی یک صحرای باد خیز
و بعدش نوشیدن شکلاتی داغ
و بعدش.
خواب...
خواب...
خواب...

خسته ام....
از تمام معادلاتی که یاد داشتمو به جواب نرسیدند!!



نوشته شده در 1392/07/30 ساعت 13:17 توسط دولت یار نظرات |

دوست دارم دستم را بگیری و زیرگوشم زمزمه کنی


که پشت خوابهای نا آرام تو...


چیزی بیش از نگرانی های زنانه نیست...


دستت را بگیرم و زیرگوشت زمزمه کنم


که پشت نگرانی های زنانه ی من...


مــــردی ایـــستـــاده کـــــه دیـوانــــــــه وار دوستـــــــش دارم!
نوشته شده در 1392/07/11 ساعت 02:02 توسط دولت یار نظرات |

یک زن نمیشکند...
هزار تکه میشود
وقتی در عمق صبوری
دروغ مردی را به جا رختی تظاهر می آویزد
و آنقدر اتو میکشد تا شکل راستی شود
اما...
لباس بدقواره
همیشه به تن زار میزند
و معجزه هیچ خیاطی هم کافی نیست...
و تو (مرد رویای یک زن)
چگونه از سازی هزار تکه
شوق شنیدن آوایی خوش داری؟



نوشته شده در 1392/07/5 ساعت 00:47 توسط دولت یار نظرات |

کاش میشد خویشتن را بشکنیم!
یک شبی تندیس تن را بشکنیم
بشکنیم این شیشه صد رنگ را
این تغافل خانه ی نیرنگ را
من نمیگویم کسی بی درد نیست
هر کسی دردی ندارد مرد نیست!
لیک میگویم که فصل سوختن
دوستی را میتوان آموختن
کاش میشد، صمیمیتر شویم
در محبتها قدیمی تر شویم!



نوشته شده در 1392/06/21 ساعت 19:49 توسط دولت یار نظرات |

این روزها

بیشتر از هر زمانی

دوست دارم خودم باشم !!

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم

و نه هراس از دست دادن را .....

هرکس مرا میخواهد بخاطر خودم بخواهد

دلم هوای خودم را کرده است ...

همین...



نوشته شده در 1392/06/13 ساعت 19:27 توسط دولت یار نظرات |

"من" یک دختر اما "خودم" هستم!!

 

 

 

صبور و عجول! سنگین، مغرور با پیچیدگی ساده!

 

 

 

فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست...

 

 

 

و برای آنان که چهره های رنگ شده را می پرستند نه سیرت آدمی...

 

 

 

هیج ندارم...!! حوالی من برایشان توقف ممنوع است...

 

 

 

ولی برای کسانی که لایق باشند بی آنکه بخواهند جان هم می دهم

 




نوشته شده در 1392/04/14 ساعت 23:56 توسط دولت یار نظرات |

حالم گرفته از این شهر
که آدم هایش همچون هوایش
ناپایدارند !

گاه آنقدر پاک که باورت نمی شود
گاه چنان آلوده که نفست می گیرد .




نوشته شده در 1392/03/31 ساعت 22:20 توسط دولت یار نظرات |

* زن مانند شیشه ی ظریف و شکستنی است
هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید،
 زیرا ممکن است این شیشه ناگهان بشکند ...



* غم قفس به كنار
آنچه عقاب را پیر می كند
پرواز زاغهای بی سر و پاست ...

* گاهی خداوند درها را قفل می كند
 و پنجره ها را می بندد
چه زیباست فکر کنیم طوفانی در راه است
و خداوند نمی خواهد آسیبی به ما برسد ...


نوشته شده در 1392/03/26 ساعت 14:57 توسط دولت یار نظرات |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org




گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net




گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org





نوشته شده در 1392/03/16 ساعت 00:02 توسط دولت یار نظرات |

74170_593637020651357_872211038_n.jpg
نوشته شده در 1392/03/8 ساعت 12:07 توسط دولت یار نظرات |

چگونه است؟! صبح كه بیدار شدی كدامین نقاب را بر می داری؟

فصل نقابهاست...

انگار كسی ما را بی نقاب نمی بیند اگر روی واقعی داشته باشیم كسی ما را نمی پسندد ...

به دنبال لحظه ایم كه تمام نقابها از چهره ها برداشته شود...

 ایا آن روز هیچ "خودی" باقی خواهد ماند...؟


نوشته شده در 1392/03/6 ساعت 22:06 توسط دولت یار نظرات |

ایـن روزهــا
عجیـب دلـم بـچگـی مـی خواهـد …
/خستـه ام/
فـقط یـک قـلم لطـفاً …
می خواهـم خـودم را خط خـطی کنـم !




نوشته شده در 1392/02/31 ساعت 23:04 توسط دولت یار نظرات |

لحظاتی وجود دارند که دراز کشیده ای

خیره به آسمان

و یک چیزی مثل صاعقه وجودت را خالی میکند.

زیرلب میگویی:

دیگه مهم نیست!

و یک چیزی توی زندگی ات تمام میشود


******

قهوه ات را بنوش
به صندلی قدیمی تکیه بزن
موهایت رابه دست باد بسپار
و دل به صدای درختان بسپار؛؛؛؛
از گندمزار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها..




نوشته شده در 1392/02/29 ساعت 14:22 توسط دولت یار نظرات |

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می‌خرد نگاه می‌کردم. چه مانکن‌هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز…

زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می‌رفت. شاخه‌های اضافی را می‌گرفت و برگ‌های خشک شده را جدا می‌کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه‌اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده‌ام گرفته بود.

زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.

گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:

“نگاه کن! این گل‌ها هیچ شکل رزهای تازه‌ای نیستند که دیروز خریده‌ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل‌های شمعدانی هرگز به زیبایی و شادابی آن‌ها نیستند، اما می‌دانی تفاوتشان چیست؟”

بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره‌ای به خاک گلدان کرد و گفت:

“اینجا! تفاوت اینجاست… در ریشه‌هایی که توی خاک‌اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می‌دهند و بعد پژمرده می‌شوند، ولی این شمعدانی‌ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی‌ها از بین نمی‌روند. سعی می‌کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.”

چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه‌اش را به دست گرفت.

کنارش رفتم و گونه‌اش را بوسیدم. این لذت‌بخش‌ترین بوسه‌ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم…!

|نویسنده:
دکتر صدرالدین الهی


لذت‌بخش‌ترین بوسه

نوشته شده در 1392/02/25 ساعت 23:02 توسط دولت یار نظرات |

فکر نکن کسی را که دوست داری باید با میخ و طناب ببندیش به یک تکه زمینی، در حوالی خودت؛

که همیشه جلو ی چشمت باشد.

که وقتی تو بی خبری،

راه نیفتد، برود و گم بشود...

نه!

اگر کسی را واقعا دوست داری

تو بی خیالش شو. بگذار برود.

مطمئن باش زیاد دور نمی شود.

به قول شازده کوچولو:

«کسی که راهش را بگیرد و برود، راه دوری نمی رود...»






نوشته شده در 1392/02/22 ساعت 12:27 توسط دولت یار نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت