!هر چی دلت دید
هر روز صبح/روبه روی خودم می نشینم/رنگین کمان مصنوعی ام را برمی دارم/تا پشت رنگ هایش خودم را مخفی کنم
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ، نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ، ولی بسیار مشتاقم ، که از خاک گلویم سوتکی سازد ، گلویم سوتکی باشد ، به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را.... لاینل واترمن : آهنگری
بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.
سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به
نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!
روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:
"واقعا
عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر
شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر
روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!"
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!
اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود:
در
این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی
چه طور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ
شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه
میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد
فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر
این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید
این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم...
آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:
گاهی
فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد
باعث ترک خوردنش میشود. میدانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در
نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.
آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
می
دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی
من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی
باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:
"خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو میخواهی، به خود بگیرم...
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده...اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!"
موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالیکه دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشکهایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشیهایم شما را کامل نقاشی میکنم. گفتم: از داداش بدم میآید و گریه کردم. مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشکهایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بینتر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست میبینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، میبینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشیهایت را درست بکشی.
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوالپرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلمهای پسرم را میشناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم. خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلمها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند. مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفهای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلمهایی که میشناخت هم احوالپرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم ...
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر میکنم نمره 10 برای واقعبینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دستهای مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد. آن روز عصر برادرم خندان درحالیکه داخل راهروی خانه لیلی میکرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمرهاش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟ من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه میکنی؟ گفتم آخه من یه دخترم !

عزیزانم اول بابت حضور کمرنگم از شما عذر می خوام
و همچنین بابت اینکه لطف می کنید و تنهام نمی گذارید از همتون کمال تشکر رو دارم و بعد هم دعوتتون می کنم به وبلاگ همکلاسی خوبم که خیلی طبع لطیفی دارن تشریف ببرید و ایشون رو از نظراتتون بی نصیب نگذارید
این هم آدرس وبلاگ پر عاطفه ایشونه:http://aafaagh.blogfa.com/
دیوانه نمی گوید دوستت دارم ...
دیوانه می رود تمام دوست داشتن ها را
به هرجان کندنی هست جمع می کند از هردری ...
می زند زیر بغلش ...
می ریزد پای کسی که قرار نیست بفهمد دوستش دارد ...! و من نیز دیوانه ام.....
من خدارادارم"کوله بارم بردوش"سفری میبایدسفری بی همراه"گم شدن تاته تنهایی محض"
سازکم بامن گفت:هرکجالرزیدی"
هرکجاترسیدی"
تو بگو از ته دل من خدارادارم!
من وسازم چندیست که فقط بااوییم!
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
