تبلیغات
!هر چی دلت دید - گنجشک و خدا






















!هر چی دلت دید

هر روز صبح/روبه روی خودم می نشینم/رنگین کمان مصنوعی ام را برمی دارم/تا پشت رنگ هایش خودم را مخفی کنم

گنجشک با خدا قهر بود…  
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . 
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: 
می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگاه می دارد…  

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت های دنیا نشست. 
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،  
گنجشک هیچ نگفت و…  
 
 
 

خدا لب به سخن گشود :
 با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست.

گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم،
آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.  
تو همان را هم از من گرفتی. 
این طوفان بی موقع چه بود؟  لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟  
و سنگینی بغضی راه گلویش بست…
 
 
 
سکوتی در عرش طنین انداخت، فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود.
 باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو  از کمین مار پر گشودی !
گنجشگ خیره در خداییِ خدا مانده بود! 
خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!  
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.  
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت .
و های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...


نوشته شده در 1390/05/12 ساعت 19:29 توسط دولت یار نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت