تبلیغات
!هر چی دلت دید - عشق=فداکاری






















!هر چی دلت دید

هر روز صبح/روبه روی خودم می نشینم/رنگین کمان مصنوعی ام را برمی دارم/تا پشت رنگ هایش خودم را مخفی کنم

پس از كلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج كردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال كه گذشت كمبود بچه رو به وضوح حس می كردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم كه مشكل از كدوم یكی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی كافیه. بچه می خوایم چی كار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینكه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشكل از من باشه، تو چی كار می كنی؟
فكر نكردم تا شك كنه كه دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بكشم.

علی كه انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت كشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشكل از من باشه... تو چی كار می كنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شك داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی كنم.

با لبخندی كه رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد كه من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سركه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با كار گرم كردم تا دیگه فرصت فكر كردن به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینكه بهمون گفتن جواب تا یك هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول كشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم كه جواب ازمایش واسه هیچ كدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر كار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...
علی كه اومد خسته بود. اما كنجكاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟
كه منم زدم زیر گریه. فهمید كه مشكل از منه. اما نمی دونم كه تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.
تا اینكه یه روز كه دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می كنی؟
اونم عقده شو خالی كرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.
مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر كنم.

دهنم خشك شده بود و چشام پراشك. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه كردم. الان می بینم نمی تونم. نمی كشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه كنم و اتاقو انتخاب كردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینكه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!
نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...
دلم شكست. نمی تونستم باور كنم كسی كه یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش كرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساكمم بستم.
برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.
درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو كنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این كارو نكنی خودم ازت جدا می شم.
می دونی كه می تونم. دادگاه این حقو به من می ده كه از مردی كه بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم كه عیب از توئه
باور كن اون قدر برام بی اهمیت بود كه حاضر بودم برگه رو همون جاپاره كنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
توی دادگاه منتظرتم... امضا؛ مهناز.

نوشته شده در 1390/06/24 ساعت 15:02 توسط دولت یار نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت